۳:۲۵ - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:10
هیچکس بیدار نیست؟؟؟این ساعت که نه دیگه شبه ونه روز .ذهن من میره به ناکجا اباد وکلی خیال بافی میکنه!اگه اینجوری میشد اونجوری میشد اگه فلان میشد بهمان میشد!خاطراتو مرور میکنه شخصیتاوافرادوانالیزمیکنه!با
استادیوم - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:10
امروزبازی استقلال سپاهان اصفهان برگزارشددیشب جمعی از پسرامیگفتن میخوان برا استادیوم!منم گفتم منم میخوام بیام فقط یه گریم پسرونه میخوام ولباس پسرونه واینکه شماخیلی هواموداشته باشید لو نرم که دخترم... اما بازم مثل همیشه باهام مخالفت شد
بچه - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:10
بعضی وقتا که توجمع میشینم وبعضی از زن وشوهرا میگن بچه خوب نیست اله وبله وفلان وبهمان... دلم میخواد زل بزنم تو چشمشون بگم اخه سیرابی یه نگاه به خودتو اخلاق عنت بکن کدوم بچه ای دلش میخواد بچه تو باشه زیردست تو بزرگ بشه .تو براش پدری یا مادری کنی؟تو الان تو زندگی نکبت خودت موندی تکلیفت باخودت مشخص نیست...
سؤال - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:10
سلام... براي شما هم تيک خور گوشه کامنتا ديگه نيست؟؟؟ امشب يه عالم حرف داشتم بزنم ولي گوشي دست آبجي کوچيکه بود... راستش مواد کوکو رو درست کردم حوصله سرخ کردن نداشتم گفتم اون سرخ کنه گوشي هم دستش باشه... اونم نامردي نکرده تا يه درصد کردنش کوکو درست کرد... الان يه درصد شارژ داره... ±±يادش بخير يه زماني...
بافتني - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:10
سلام... کلاه رو تغيير ماهيت دادم ،دارم جليقه حاج آقايي ميکنمش براي بچه مردم. گفتم براي شب چلش بذارم ولي اونطور که من پيش ميرم عمرا تا اونموقع نموم نميشه. ...الان ميگم اگه تا روز مرد تموم شد به جاي کادو روز مرد ميدم بهش،اگه ديرتر تموم شد براي عيدي عيد نوروز ميذارم براش... امروز چار رج بافتم....فکرش ر...
کدوم؟ - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:10
سلام... اين شبا سه تا سريال ميذارن توي تلويزيون... ١.فوق ليسانسه ها... ٢.به رنگ خاک... ٣.حکايتهاي کمال... ±من خودم اول حکايتهاي کمال رو دوست دارم،بعد به رنگ خاک بعدش فوق ليسانسه ها رو... شما چي؟؟؟
برداشت - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:10
سلام... امروز عروس گفت اگه اين (اشاره به داداشم )حرف منو گوش نميکرد الان هم موتور داشت هم خونه داشتيم هم فلان و فلان(منظورش گوش کردن بود. )... من منظورش رو فهميدم ولي به شوخي به داداشم گفتم خوب چرا
نوشابه - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:10
سلام... امروز توي اتوبوس بودم کنار اتوبوس يکي ازون ماشين بزرگا هست که براي مغازه ها نوشابه ميبره، واستاده بود... ياد بچگيام افتادم.يه زماني وقتي نوشابه مياوردن براي مغازه نزديک خونمون ميرفتيم ازش يه شل ميخريديم بعد با زنداييمشون قسمت ميکرديم...
اشتباه - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:10
سلام. بامدادتون بخير... امشب داشتم با خودم حرف ميزدم، به اين نتيجه رسيدم که چه خوبه که زياد عذرخواهي نکنيم.... منظورم اين نيست که بعد هر اشتباه عذرخواهي نکنيم،منظورم اينه که کمتر اشتباه کنيم تا کمتر معذرت بخوايم.... ±باخودم وقتي رو در رو با يه شخص توي دنياي واقعيم اين حرف رو زدم...
سلامي دوباره. - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:10
سلام.سلام. امروز داشتيم ناهار ميخورديم يهو تلفن زنگ خورد... ته تغاري ميگه برو بردار تلفن رو،من ميگم برو ديگه... رفت شماره رو ميخونه ميگه اين کيه؟تلفن رو برميداره و ميگه عه تلفن وصله... منم گوشي پدر رو که روي سفره بود قاپيدم... نتمون هم وصل شده بود...از خوشحالي دوست داشتم چرخ بزنم مثل گردباد برم توي ...
تولد.. - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:10
سلام... بيست سال پيش در چنين روزي که نه نوزده سال و سيصد و شصت و چهار روز پيش در چنين شبي البته يه ساعت پيش، من از ته تغاري بودن دراومدم... نه خوب از ته تغاري بودن دراومدن خوشحالي داره؟؟ ...آبجي کوچيک
نصيحت - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:10
سلام... ميگم ديگه حوصله وبلاگ و بلاگفا و اينجور چيزا رو ندارم. .. ته تغاري با خوشحالي ميگه پاکش کن .ميگم عه!!همه خاطرات و گذشتم توشه... ميگه اونا رو کپي کن يه جا. ميگم باشه همون انار سرخ قبلي رو کپي ک
شیعریکی ماموستائاسو - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:10
ﺷﻌﺮﯼ ﻣﺎﻣﻮﺳﺘﺎ ﺋﺎﺳﻮ ﺧﯚﺯﮔﻪ ﺑﻪ ﻭﭼﯚﭘﯿﮕﺮﻩ ﯼ ﻗﻪ ﺕ ﻗﻪ ﺕ ﺩﻩ ﺳﯽ ﺑێ ﺩﯙ ﻧﯿﻪ ﺑﯚ ﺋﻪ ﻭﯾﻨﺪﺍﺭﯼ ﻣﻪ ﺑﻪ ﺳﺘﯽ ﺩﻭێﻨێ ﮐﻪ ﻭ ﺋﻪ ﻭﺭﯙ ﻧﯿﻪ ﺳﺎﺭﺩﻭﮔﻪ ﺭﻣﯽ ﺭﯙﮊﮔﺎﺭﻡ ﭼﻪ ﺷﺘﻮﻩ ﺳﺎﻭێﻠﮑﻪ ﻧﯿﻢ ﺩڵڕﻓێﻨﯽ ﺧﯚ ﺑﻪ ڕﻩ ﻧﮕﯽ ڕﻭﻭﺳﻪ ﺭﯼ ﻭ ﻣﺎﻧﺘﯚ ﻧﯿﻪ ﯾﺎﺭﯼ
مشاعره باحافظ - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:10
ﻞ ﻣﺠﺎﺩﻟﻪ ﺷﻌﺮﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺷﻌﺮ ﺣﺎﻓﻆ u200f( ﺗﺮﮎ ﺷﯿﺮﺍﺯﯼ u200f) ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﻌﺮﯼ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ 45 ﺣﺎﻓﻆ : ﺍﮔﺮ ﺁﻥ ﺗﺮﮎ ﺷﯿﺮﺍﺯﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻝ ﻫﻨﺪﻭﯾﺶ ﺑﺨﺸﻢ ﺳﻤﺮﻗﻨﺪ ﻭ ﺑﺨﺎﺭﺍ ﺭﺍ ﺻﺎﺋﺐ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺣﺎﻓﻆ : ﻫﺮ ﺁﻥ ﮐﺲ ﭼﯿﺰ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ، ﺯ ﺟﺎﻥ
زندگی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:48
زندگی, است دیگر، نمیفهمد...گاهی سخت... گاهی غم.... گاهی شادی....و گاهی شکست آن هم عاطفی....گاهی عشق.... گاهی هیچ....نمیفهمد این زندگی,ه زبان نفهم....
اجبار سخت - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:48
گاهی وقتا جوری سخت میگذره که خودتم نمیدونی کجایی و چیکار میکنی....احساست کشته میشه و خودت آواره....اما باز مجبوری ادامه بدی....اجبار, سختیه....
خیال - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:48
تنگه دلم براتدست منو بگیرلعنت به این دلتنگ بهونه گیردست منو بگیر از این همه خیال ببر یه جای خوب یه جا مث شمالتنگه دلم برات تو این پیاده رو قدم که میزنم تصور میکنم توروبا من قدم بزن تا آخرای شب دیوونه
اگه بودی... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:48
اگه بودی و حالمو میدی ...شرمنده میشدی...همین و بس.....
دوست و بیگاته - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:48
هر کس به طریقی دل ما میشکند....بیگانه جدا دوست جدا میشکند....
ستایش ۳ از شهاب مظفری - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:48
من برم هیشکی تنها نمیشه بغض ابری برام وا نمیشهطفلکی مادرم بعد من حتما افسرده میشهکاش میشد اینو لااقل بدونی موندم اینجا که تنها نمونیعاشقم واقعا نه از این عشقای یه قرونیزندگی عین دریای بی آب من همش راه

برچسب‌های مرتبط

استقلال کردها | استقلال کردهای سوریه | استقلال کردهای عراق | زمان مناسب برای بارداری | زمان مناسب برای تست بارداری | زمان مناسب برای ورزش | سرنوشت یک مبارز | سرنوشت بیداد خراسانی | جدیدترین رویدادهای خبری | دلتنگی مادر